نه میخندیم و نه گریه میکنیم. فقط سکوت... وقتی دیروز رو با امروز مقایسه میکنم ناخود آگاه اشک از چشمام سرازیر میشه... نه اینکه اشکام از غم و ناراحتی باشه...نه! این اشکا همه اشک شوقه...همشون از سر شادی و خوشحالیه. پرده رو میزنم کنار و پنجره رو باز میکنم و یک نفس عمیق میکشم. وای!خداجون...داره بهار میاد... هوا بوی بهار داره...آخ جون!بازم مثل سالهای گذشته عید داره میاد... اما فاطمه...دوباره بو کن...انگار یک فرقی کرده...اینطور نیست؟ انگار حال و هوای امسال با حال و هوای سالهای پیش یک فرقی داره... برمیگردم و در و دیوار رو نگاه میکنم...آره!همه چیز فرق کرده... عروسک داره درست میگه!!! عروسک:همه چیز عوض شده.این تغییری که احساس میکنی یک تغییر خوبه! آره!درست فکر میکنی!خدا آرزوتو برآورده کرده...
اشک از چشام سرازیر شده! پنجره هنوزم بازه و نسیم ملایمی توی اتاق میاد.میرم جلوی پنجره گیره ی موهامو باز میکنم و باز یک نفس عمیق میکشم. آره!همه چیز عوض شده!درختا هم عوض شدن...هوا هم عوض شده... دیگه هیچی مثل گذشته نیست...همه چیز بهتر شده... عروسک:آفرین!این هم یک نتیجه گیری درست و حسابی: پس تو هم باید بهتر و بهتر بشی. بهار بهترین بهانه برای آغاز وآغاز بهترین بهانه برای زیستن همه چیز خیلی زود گذشت...خیلی ساده و زود... اما زیبا بود...با تمام ناملایماتش...با تمام اشکها و غم هایش... زندگی را دوست دارم ... در تمام لحظات این بیست سال خداوند مهربان و دوست داشتنی با من بود... خداوند واقعا مهربان است...زمانی که چیزی را از او درخواست میکنی دلیلی برای خواسته ات نمیخواهد...به سادگی و با مهربانی جواب مثبت میدهد. زندگی را دوست دارم. چرا که هدیه ی خداوند مهربان است که بیست سال پیش آن را به من داد. چند ساعت دیگر سالگرد آن است... خداوندا تو را سپاس!به خاطر این همه لطافت و مهربانیت... به خاطر این هدیه ی زیبا از تو سپاسگزارم. حرفام سخته.پررویی میخواد...! پررو شدم عروسک...پررو و قوی شدم... احساس میکنم مثل یک مرد قوی هستم. دارم فکر میکنم.به دیروز به امروز به چند وقت اخیر... میدونی چیه عروسک؟دارم بزرگ میشم.دارم بزرگ شدنو توی خودم احساس میکنم. میخوام باهات حرف بزنم...میخوام سفت بغلم کنی!تو عروسک منی. تو فقط مال خود خودمی و فقط باید حواست به من باشه! عروسک!بزرگ شدن سخته!خیی سخته! پر از حسرته...پر از اشک و پر از غصه ست... دارم به چند وقت پیش فکر میکنم...به صورت م. به چشمهای قهوه ای رنگ و گیراش خیره شدم...به مژه های بلندش... به اشک های زیباش که با ریمل غلیظی که روی مژه هاش بود مخلوط میشد و صورت مثل برفش رو سیاه و کثیف میکرد... پر از حس عذاب بود...پر از حس تنهایی...از دستای سردش میفهمیدم! تازه میفهمم که دختر بودن چه معنایی داره و دختر نبودن... خدایا!چه روز سختی بود...چه چیزایی شنیدم... عروسک!نگو که کاری از دست من برنمیاد... نگو که واقعیات رو باید بگم...نگو که حقیقت مثل همیشه تلخه!!! عروسک...به صورتم نگاه کن...لبخندم تصنعیه! بهت میگم عروسک! این روزا خودم شدم عروسک یکی دیگه... تازه فهمیدم تو چقدر مهربونی! آخه عروسک بودن خیلی سخته... دختر بودن... احساس قشنگیه و بدور از حس عذاب وجدانه...! ولی عروسک بودن... مثل حقیقت می مونه! تلخ تلخه!!!

![]()

آخرشم بهم گفت که این جمله رو بنویسم:![]()

![]()


![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


